تبليغاتX
من (( او )) ندارم

بخاطر تولدت

سلام صياد، اي يكي يكدانه ي سرو گلستان دلدادگي، تولدت مبارك.

بزرگ شدي قهرمان!تو بزرگ شدي و من كوچك،دارم پا به پاي شمع تولدت قطره قطره آب مي شوم،منت گذاشتي سر تقويمهايمان،بهار را خجالت دادي،

خرداد را سر افراز كردي.آن عدد را تا ابد شرمنده ي خودت كردي و بقيه ي سيصد و چهار روز سال را اگر كبيسه نباشد حسرت به دل يك روي داد  نقره اي گذاشتي،زيبا اينجا به احترام تو يك شمعداني و يك شمعدان خالي و يك شمع جدا جدا در حال سوختنند،دل من را كه نگو...

اگر مي خواستي به حسابش بياوري كه همان اول اين كار را مي كردي.زيبا من اين آرزو را دريك گوشه ي دنج دلم پنهان كردم كه براي يك بار هم كه شده تولد زيبايت را با هم جشن بگيريم.آن روياها م‍‍‌‍‍‌‌ُرد زيبا.

من آخرش هم تشنه مي ميرم ،هيچ فكرش را مي كردي مراسم افتتاحيه ي زندگي تو باعث برگزاري مراسم غيره منتظره اختتاميه ي طاقت من در

وسيع ترين تالار خاكستري يك سر نوشت شوم باشد؟

زيبا من هم دارم پا به پاي تنها شمع تولدت تمام مي شوم ،اما به هر حال خوش آمدي ،لطف كردي دستي هم بر سر ماه سوم بهار كشيدي.

عجب زيبا جان،عجب گلي زدي به بهار ،تو ثابت كردي كه با يك گل هم بهار مي شود.

گل كاشتي قهرمان.چه اقبالي داشت فصلي كه تو تحويلش گرفتي.زيبا تولدت خيلي مبارك.چقدر مهرباني كه گذاشتي روز هاي هفته هر كدام يك سال مزه ي كيك تولد تو را زير ساعتهاي نازنينشان سپري كنند. امسال منت سر چهارشنبه گذاشتي، پنجشنبه دق نكند خوب است.

زيبا تولدت مبارك.من امروز به نيت گام نهادن تو به بيست و يكمين بهار زندگي ، بيست و يك بار خداي برگهاي مسافر پاييزي را سجده مي كنم.بيست و يك گلدان را آب مي دهم ، بيست و ...كبوتر را آزاد مي كنم.بيست و ...گل را نمي گذارم كودكان بازي گوش بچينند.

بيست و چند هزار بار آه مي كشم، بيست و چند هزار بار سر بر آسمان كرده دعايت مي كنم،بيست و چند بار خوشبختي ات را از خدا مي خواهم . بيست و چند بار خدا را با هزار لحن مختلف در بيست و .. حالت سبز با بيست و چند اشك زلال صدا مي زنم . بيست و چند بار

 به توان بيست و چند هزار بار آن عدد مجهول تولدت مبارك.

كسي كه بيست و چند سال آينده هم همين قدر دوستت دارد.بيست و چند بار با اسفند جوري كه چشممان نزنند،خيلي دوستت دارم.

                                                      M.H

زيبا جان بيست و يك سالگي ات مبارك.

نه اصلا خيلي ساده ، عزيزم تولدت مبارك.

                  

 

                                                                             

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:8 توسط یلدا |

 

من امشب عالم دردم،جهان غصه ام ،مرگم

نمي دانم كه مي خواهي،مرا بيني ويا با گفته اي ديگر مرا

تا عالم برزخ!

خداحافظ، تو مي گويي نمي دانم،نمي فهمم،

خدايا دست تو يارم ،تويي اميد ديدارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:24 توسط یلدا |

حالافهميدم چرا زنجير عشق تو محكمترين زنجير دنياست ،اي كاش تمام كودكي هايم بازي ديگري را به جاي عمو زنجير باف انتخاب مي كردم، آن عموي خيالي آن روزها،امروز خودش را جوري نشونم داد كه فكرش را  

نمي كردم.خودم گفتم ،اي كاش نه من مي گفتم و نه او مي بافت زنجير بلند و رها نشدني عشق تو را ، ديدم هيچ وقت با صداي هيچ پرنده اي حتي هيچ چيز برايم نمي آورد.نگو رفته بود تورا بياورد.يادم باشد هر كودكي را در حال بچگي كردنش ديدم بگويم به همه بگويد تورا به خداهيچ كس عمو زنجير باف بازي نكند يا لا اقل كسي عمو نشود

واگر شد در جواب زنجير مرا بافتي هيچ كس حتي دشمنش ((بله))

نگويد چون مثل من مي شود صاحب بلند ترين زنجير دنيا..

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:19 توسط یلدا |

ببخش كه بهار است و برايت مي نويسم .تو ديگر بايد بهتر از خودم بداني كه شايد بر خلاف بيشتر آدم ها هيچ جوري نمي توانم با بهار كنار بيايم و

دوستش داشته باشم حتي بخاطر تولد تو.درست شنيدي حتي بخاطر تولد تو، نه اين معني اش اين نيست كه بچگي ام كاملا ته كشيده و آن قسمتش كه مربوط به دوست داشتن توست و نامش عشق است هم با سبزه هاي سيزده گره خورد و رفت،نمي دانم توي كدام آب فقط يك چيز ديگر شد يعني يك اتفاق ديگر افتاد اتفاقي درست مانند افتادن آن سيبي كه بعد ها اسمش را گذاشتند قانون جاذبه،اما اين اتفاق چيزي بر عكس آن بود،سيب داشت قانون نداشت.افتادن داشت اما جاذبه هرگز،كشف هم نداشت به جاي دانشمند و نيوتن هم يك يلداي ديوانه داشت.

بگذريم.چه گفتم بله بهار و تولد تو ومعادله اي كه آخرش از هم پاشيدن است.تو هم مقصر بودي ، خواستي معادله از هم پاشيده شود،خوب حالا خوش مي گذرد؟اين معادله ي بهم ريخته كه درست دورنمايي از صاحب بيچاره ي عاشقش مي باشد حال تورا سر جايش آورد؟

راحت شدي قهرمان؟خيالت قرص شد؟عين چهره ات قرص ماه.قرص كامل ماه من؟

چقدر بد است آدم دروغ بازي كند،چقدر زشت است كه انسان دروغ بگويد، و چه بد تراست كه عاشقي دروغ بنويسد.

اولش اينگونه نبود اما آخرش نمي دانم چه كردي؟چه شد؟همان كه گفتم اتفاق افتاد و تو خواستي اينطور شود.

تولدت را عاشقانه از حالا به بهار تبريك مي گويم و اگر خرداد توي بهار اتفاق نيفتاده بود من هرگز اتفاق بهار را توي تقويمم نمي گذاشتم.

اما بهار عاشقي من با تقويمي ست كه اولين روز سالش، تولد توست.پس بهار را تا تولدت تحمل مي كنم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51 توسط یلدا |

 درويشي درميان از او پرسيدند كه عشق چيست؟

 گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني

 آن روز بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دارند

   يعني عشق اين است

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:57 توسط یلدا |

گفتم اي ساده دل ساده فراموشش كن

                 تا كجا چشم به اين جاده فراموشش كن

دست بردار از او،خاطره بازي كافي است

                 فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن

مردمان  نگهش  قله نشينند  هنوز

                 دل كه در دره نيفتاده  فراموشش  كن

گفتم  اين تكه غزل را بفرستم  نزدش

                 دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط یلدا |

با من كه حرف نمي زني اما سلام.

چقدر نفس نفس زدم تا تورا در گوشه ي دنج اولين روز يك بعد از ظهر تير ماه يافتم.

و حالا كه ماه ها از آن روز مي گذرد مي بينم چقدر آرام و با نرمش و بي نفس زدن دستم را،

واژه هاي سرگردانم را، دلم را پس زدي زيبا.مي پرستمت. اين واژه طعمش پر عود روشن كردن است.

هوست كرده ام، تو مال چهارفصلي،اما هيچ فصلي نمي شود پيدايت كرد.خبر جديد اين كه ((او)) كه در روياي من بود براي هميشه در روياي من ماند و از آن جلوترنيامد و او كه در عالم واقعيت مرا مي خواست،مرا از روياهايش بيرون كشيد.باختم و برد،آدم روياهاي ((او)) حقيقت را وخقيقت آدم روياهاي مرا شكست داد.تيم من به يك نفر باخت او هيچ يك از يازده عضو تيم روياهاي مرا پسند نكرد، ((او)) يك نفر را

مي خواست و همان را بدست آورد.اين عدالت است يا بي عدالتي؟

قضاوتش به عهده ي كساني كه مي توانند بين عشق و قسمت و حقيقت ديوار بكشند....

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:29 توسط یلدا |

تقديم به چشم هايي كه در راه ماندند و دل هايي كه آنها را راندند.

تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست وعهد هايي كه كسي آنهارا نبست.

زندگي شيبي ست، عشق سيبي ست و واي بر حال آن كه در عشق پاي بند نظم وترتيبي ست ؛

 و اما تو ، قرار نبود آن وقت هاي تو جايشان را با اين وقت هاي من عوض كنند. قرار نبود عشق هم مثل

 گيلاس،بوسه،عيدي و تعطيلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.قرار نبود كسي

 به هواي نشكستن دل ديگري بماند.قرار بود هركس به هواي نشكستن دل خودش بماند. قرار نبود هرچه قرار نيست باشد.قرار

 تنها بر بي قراري بود و بس.گمان نمي كنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد،اما يقين دارم كه كوك دلت كمتر از پيش بهانه ي لالايي هاي شعر گونه ام را ميگيرد.مهم نيست.فقط يك چيز ياد همه

بماند،اگر اتفاقي كه نبايد بيفتد افتاد،تنها برايت مينويسم:خودت خواستي تقصيره من نبود.زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي

دلواپس دلواپسي هاي يكديگر باشيم.

 

                                     و خداحافظ عزيزترينم

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:5 توسط یلدا |

 

به قدر هرچه گل ديدم مرا آزار كردي تو                        خيانت را در دلم تكرار كردي تو

عجب ديوانه بودم من كه بستم دل به چشمانت                   و كار قلب اين ديوانه را دشوار كردي تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت                          چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار كردي تو

شنيدم بارها با ديگران بودي وليكن حيف                        شهامت مال هركس نيست پس انكار كردي تو

چقد اشعار زيبايي برايم خواندي و گفتي                         و بازي با دل بيمار من بسيار كردي  تو

نمي بخشم تو را،او را وهر كس را كه بد باشد                 خدايم خود تلافي مي كند هر كار كردي تو

نمي بايست نفرين آخر پيمان ما باشد                             مرا اما به اين كار غلط ناچار كردي تو

دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو كندم                         تمام پنجره هاي مرا ديوار كردي تو

چه حُسني داشت درد اين شكست تلخ مي دانم                 مرا از خواب عشق و عاشقي بيدار كردي تو

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:1 توسط یلدا |

                 

                         شايد اشتباه اما عاشقا دروغ مي گن           آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

                  اونا كه ميگن كه تا هميشه ديوونتن                     بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

           اوناكه ميان به اين بهونه ها كه اومدم                                 ازتوي شهرقشنگ قصه ها دروغ مي گن

      اوناكه فدات بشم تكه كلامشون شده                                                 به تموم آسمونا به خدا دروغ مي گن

اوناكه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن                                                     تا قيامت نميشن ازت جدا دروغ مي گن

              

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط یلدا |

                              

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم كشيد

                                                  آرزويم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:6 توسط یلدا |

                                                  چه زود فراموش می شوم
                             انگار سالهاست که من مرده ام
                اما هنوز ذهن زخمی ام
   یاد تو را نشانه می رود

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:3 توسط یلدا |

عاشق و معشوقها ای کاش بهم انقد شک نداشتن
سقف اعتمادامون کاش انقدر ترک نداشتن
چی می شد دست من و تو همیشه تو دست هم بود
 از ما هرچی که می گفتن واسه ی عاشقی کم بود
چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه
چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه
 چی می شد می سوخت دلامون واسه التماس سیبا
چی میشد دنیا رو یک شب بسپاریم دست غریبا 

کاشکی یادمون نمی رفت عهدامون بدون علت
 واسه ی دفاع از خود دست نمی زدیم به تهمت
 کاشکی عهدامون نمی شکست با یه اتفاق ساده
 به دلیل اینکه آدم توی این دنیا زیاده
کاش برای اون مهم بود چشام از خاطره خیسه 

کی میگه سرمای بهمن واسه باریدن برفه
 ایراد از عشق من و توست که همش اسیر حرفه
 نگرانم واسه اون روز که بازم تازه شه داغم
می دونم روز نزدیک نمی یای دیگه سراغم
من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه
تو اصن دوسم نداشتی هر چی که گفتی دروغه

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:50 توسط یلدا |

                                        ?????؟؟؟؟؟

               من منتظرت شدم ولی در نزدی
                                            بر زخم دلم گل معطر نزدی
                                            گفتی که اگر شود می ایم اما
              مرد این دل و آخرش به او سر نزدی

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:29 توسط یلدا |

 

تو اگر مي دانستي كه چه زخمي دارد.خنجر از دست عزيزان خوردن

تو نمي پرسيدي كه چرا ؟؟ كه چرا تنهايم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:32 توسط یلدا |

يا تو يا هيچ كس شايد تنها دروغي است كه هر كس لااقل يك بار در عمرش گفته است.
عدالت نيست اما مي نويسم انقدر تسليمت مي شوم تا تسليم شوي ، از بس بزرگت كردم كوچك شدم.
نه كسي مرا رساند و نه من كسي را رساندم.شايد دليلش اين بود كه از بچگي كسي تقلب يادم نداده بود.
كسي مي گفت آنها كه تقلب بلدند بيشتر مي توانند بهم برسانند؛ در كودكي درسها را و اگر در بزرگي شان بزرگ باشند
آدمهارا.خداحافظ.هنوز بلاتكليفم مثل سيم(( ر ))‌‌‍‍‍‍‍ گيتار.